محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2901
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن عمر بن خطاب نشسته بود و با عصا بزد و او را زخمى كرد . معاويه به زيد گفت : « يكى از پيران قريش را كه سرور مردم شام است زدى ! » آنگاه روى به بسر كرد و گفت : « وهن على مىگويى كه پدر بزرگ اوست و پسر فاروق حضور دارد ، پنداشتى كه اين را تحمل مىكند ؟ » سپس هر دو را راضى كرد . گويد : معاويه مىگفت : « خودم را بالاتر از آن مىدانم كه خطايى بزرگتر از بخشش من باشد ، يا بدى اى بيشتر از نيكى من باشد ، يا جهالتى بيشتر از بردبارى من باشد . » گويد : معاويه مىگفت : « زينت مردم شريف عفت است » گويد : همو گفت : « هيچ چيز را بيشتر از چشمه اى جوشان بر زمين نرم دوست ندارم . » عمرو بن عاص گفت : « هيچ چيز را بيشتر از اين دوست ندارم كه با يكى از مخدرات عرب شب زفاف داشته باشم . » وردان غلام عمرو بن عاص گفت : « هيچ چيز را همانند كرم كردن با ياران دوست ندارم . » معاويه گفت : « من به اين كار از تو سزاوارترم . » گفت : « چيزى را كه دوست دارى عمل كن . » محمد بن ابراهيم به نقل از پدرش گويد : عامل مدينه وقتى مىخواست پيكى سوى معاويه فرستد به منادى خويش مىگفت ندا دهد كه هر كه حاجتى دارد كه به امير مؤمنان نويسد ، بنويسد . گويد : زر بن حبيش ، يا ايمن بن حريم ، نامه اى خرد نوشت و ميان نامه ها افكند كه شعرى در آن بود به اين مضمون : « وقتى كه مردان فرزندها آوردند « و بازوهايشان از پيرى لرزيدن گرفت « و بيماريها بر آنها چيره شد